دستمال کاغذی

 

دستمال کاغذی به اشک گفت

 

قطره قطره ات طلاست

 

یک کم از طلای خود خرج میکنی؟

 

عاشقم!!با من ازدواج میکنی؟؟

 

اشک گفت:

 

ازدواج اشک و دستمال کاغذی

 

تو چقدر ساده ای

 

خوش خیال کاغذی

 

توی ازدواج ما تو مچاله میشوی

 

چرک میشوی و تکه ای زباله میشوی

 

پس برو و بی خیال باش

 

عاشقی کجاست؟

 

تو فقط دستمال باش

 

دستمال کاغذی دلش شکست

 

گوشه ای درون جعبه اش نشست

 

گریه کرد و گریه کردو گریه کرد

 

در تن سفید و نازکش دوید

 

خون درد

 

آخرش دستمال کاغذی مچاله شد

 

مثل تکه ای زباله شد

 

او ولی شبیه دیگران نشد

 

چرک و زشت مثل این و آن نشد

 

رفت اگرچه توی سطل آشغال

 

پاک بود و عاشق و زلال

 

او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت

 

چونکه در میان قلب خود

 

دانه های اشک کاشت

 

/ 39 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نيلوفر

سلام گلم خيلي قشنگ بود[دست][دست][دست] مرسي [گل][گل][گل][گل]

مهسا

سلام.... خیلی زیبا بود.... داستان دستمال و اشک....[پلک]

مریم

زمستان است و من شنیده ام روزها کوتــآه می شوند ولی نــِمی دانم این روزها چرا... بلندتـــَر می شوند؛ بــی تــو

انسان

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

مژگان

سلام.موفق باشید http://sokootebaran.persianblog.ir

kazhal

دِ ل َــم که مـﮯ گیرد باران مـﮯ بارد و باران چه هق هق زنانه اـﮯ دارد... کژال***

baran

بسیار زیبا بود... درود بر شما [گل]

ابوذر اکبری

هنوزم وقت غم شادم هنوز تـرانـه می سازم هنوزم وقت تنهائی به یک دنیا نمی بازم هنوزم عاشقم نازم تو لبخندی یه دریائی یه بـارون تو تن ابری تو هستی بخش فردائی میگم کاشکی بفرمائی یه جوری از تو روشن شم تو این قحطی نور و دل یه خورشیدی بر این تن شم میگم کاشکی نگاه تو همیشه عاشقم می موند همش از مهر می پرسید از عشق و سادگی می خوند هنوز این دوستت دارم توی قلبم تک و نابه هنوز تا من تو رو دارم صدای غم همش خوابه هنوز دستامو می گیری یه مـا میشیم با لبخندی دلم قرص و لبم شاده چه امیدی چه پیوندی میگم طرز نگاه توست یه عالم شادی میاره میگی با گریه های من کیه تا صبح می باره میگم این روزها دستام پر از عطر و پر از شوره میگی با خنده دلخوش باش یکی تو قصه مجبوره . . .

ابوذر اکبری

هنوزم وقت غم شادم هنوز تـرانـه می سازم هنوزم وقت تنهائی به یک دنیا نمی بازم هنوزم عاشقم نازم تو لبخندی یه دریائی یه بـارون تو تن ابری تو هستی بخش فردائی میگم کاشکی بفرمائی یه جوری از تو روشن شم تو این قحطی نور و دل یه خورشیدی بر این تن شم میگم کاشکی نگاه تو همیشه عاشقم می موند همش از مهر می پرسید از عشق و سادگی می خوند هنوز این دوستت دارم توی قلبم تک و نابه هنوز تا من تو رو دارم صدای غم همش خوابه هنوز دستامو می گیری یه مـا میشیم با لبخندی دلم قرص و لبم شاده چه امیدی چه پیوندی میگم طرز نگاه توست یه عالم شادی میاره میگی با گریه های من کیه تا صبح می باره میگم این روزها دستام پر از عطر و پر از شوره میگی با خنده دلخوش باش یکی تو قصه مجبوره . . .

ابوذر اکبری

هنوزم وقت غم شادم هنوز تـرانـه می سازم هنوزم وقت تنهائی به یک دنیا نمی بازم هنوزم عاشقم نازم تو لبخندی یه دریائی یه بـارون تو تن ابری تو هستی بخش فردائی میگم کاشکی بفرمائی یه جوری از تو روشن شم تو این قحطی نور و دل یه خورشیدی بر این تن شم میگم کاشکی نگاه تو همیشه عاشقم می موند همش از مهر می پرسید از عشق و سادگی می خوند هنوز این دوستت دارم توی قلبم تک و نابه هنوز تا من تو رو دارم صدای غم همش خوابه هنوز دستامو می گیری یه مـا میشیم با لبخندی دلم قرص و لبم شاده چه امیدی چه پیوندی میگم طرز نگاه توست یه عالم شادی میاره میگی با گریه های من کیه تا صبح می باره میگم این روزها دستام پر از عطر و پر از شوره میگی با خنده دلخوش باش یکی تو قصه مجبوره . . .